تبليغاتX
انسان؛ این همیشه تنها

انسان؛ این همیشه تنها

قصه ی عادت

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند


چه تلخ است قصه ی عادت.


 


+ نوشته شده در  89/06/13ساعت   توسط  

ظرفیت انسان ها

 

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.

استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟

آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.


استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: ...

خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.

شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است

و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی

بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.

 

+ نوشته شده در  89/06/13ساعت   توسط   | 

مهربانی ات بیکران

 

Click to view full size image

 

با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار!

 

اما . . . نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد!

 

اگر اطاعتش را کنم چه مي کند؟؟!؟!

 

+ نوشته شده در  89/06/13ساعت   توسط  

ليوان شير


 

ليوان شير

پسر فقيري که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصيل خود را بدست ميآورد يک روز به شدت دچارتنگدستي شد. او فقط يک سکه ناقابل در جيب داشت.

 در حالي که گرسنگي سخت به او فشار مياورد، تصميم گرفت از خانه بعدي تقاضاي غذا کند. با اين حال وقتي دخترجواني در را به رويش گشود، دستپاچه شد و به جاي غذا يک ليوان آب خواست.

دختر جوان احساس کرد که او بسيار گرسنه است. برايش يک ليوان شير بسيار بزرگ آورد. پسرک شير را سر کشيده و آهسته گفت: چقدر بايد به شما بپردازم؟

دختر جوان گفت: هيچ. مادرمان به ما ياد داده در قبال کار نيکي که براي ديگران انجام مي دهيم چيزي دريافت نکنيم. پسرک در مقابل گفت: از صميم قلب از شما تشکر مي کنم.
پسرک که هاروارد کلي نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمي خود را قويتر حس مي کرد، بلکه ايمانش به خداوند و انسانهاي نيکو کار نيز بيشتر شد. تا پيش از اين او آماده شده بود دست از تحصيل بکشد.
سالها بعد... زن جواني به بيماري مهلکي گرفتار شد. پزشکان از درمان وي عاجز شدند. او به شهر بزرگتري منتقل شد. دکتر هاروارد کلي براي مشاوره در مورد وضعيت اين زن فراخوانده شد.

وقتي او نام شهري که زن جوان از آنجا آمده بود شنيد، برق عجيبي در چشمانش نمايان شد. او بلافاصله بيمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، براي نجات زندگي وي به کار گيرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولاني با بيماري به پيروزي رسيد.

 روز ترخيص بيمار فرا سيد. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمينان داشت تا پايان عمر بايد براي پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهي به صورتحساب انداخت. جمله اي به چشمش خورد: همه مخارج با يک ليوان شير پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلي .


زن مات و مبهوت مانده بود. به ياد آنروز افتاد .پسرکي براي يک ليوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برايش يک ليوان شير آورد. اشک از چشمان زن سرازير شد.

 فقط توانست بگويدخدايا شکر... خدايا شکر که عشق تو در قلبها و دستهاي انسانها جريان دارد.

 

+ نوشته شده در  89/05/08ساعت   توسط   | 

عشق گنجشکی

trighate-eshgh

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند.

گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد.

می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم.

چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟

فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟

من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.

باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند.

حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.

سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم.

گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟

گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه.

من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره.

حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟

گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو.

مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟

این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد

و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

                             الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت   توسط   |